رنج نامه ی یک قربانی انقلاب فرهنگی:
(در واکنش به پاسخ دکتر عبدالکریم سروش به اظهارات محمود دولت آبادی)
ابوالقاسم گلستانی
ستمگر بس عبث پنداشت کشتن هست درمانش
ولی تاریخ فردایی فرو گیرد گریبانش
به خواری از فراز تخت بیدادش فرود آرد
سخن در این نمی رانم که این دم دیر و زود آید
ولی شک نیست کاخر نیست جز این رأی و فرمانش
(احسان طبری)
نگارنده این سطور بیانات آقای عبدالکریم سروش را که در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده، خوانده است. این واکنش من علیه پاسخ اهانت آمیز و دروغین او به نویسنده نامدار کشور ما آقای محمود دولت ابادی است. از آنجا که من در نشست های مشورتی کانون نویسندگان ایران آقای دولت آبادی را از نزدیک تجربه کرده ام و بر اساس شناختم از او بر این باورم که سخنانش در خصوص آقای سروش و هم قطارانش نمی تواند صادقانه نباشد و در عین از دردی دیرینه مایه می گیرد که من نیز عمیقاً شریک آنم، بر آن شدم که در این جنگ زبانی به نفع دولت آبادی دخالت کنم.
همان طور که آقای دولت آبادی در جمع شماری از شاعران و نویسندگان هوادار مهندس موسوی تلویحاً اظهار داشته اند که روشنفکران ایران تنها در ایام انتخابات است که می توانند به نسبت آزادانه حرف بزنند، آزادی های محدودی که در این ایام برای گرم کردن تنور انتخابات و جلب آرای مردم "داده" می شود، من نیز علاوه بر ارسال مطلبم به وب سایت های ایرانی در خارج از کشور، امیدوارم آن را در جراید ایران منتشر کنم.
آقای سروش، طبق آنچه در اظهارات خود در روزنامه اعتماد ملی گفته اند، در ایام انقلاب فرهنگی 35 سال داشته اند. انقلاب فرهنگی دانشگاه ها از خرداد 1359 و از دانشگاه تبریز آغاز شده است که من دانشجوی آن بوده ام. ایشان به درستی گفته اند که جوان ترین عضو ستاد انقلاب فرهنگی بوده اند که به دستور امام تاسیس شده است. دو نکته اما در اینجا وجود دارد که ایشان به زیرکی کوشیدید از آن به نفع خود و نیز برای تبرئه خود بهره برداری کنند. نخست اینکه تخریب های فرهنگی ناشی از عملکرد آن ستاد را متوجه آیت الله خمینی رهبر انقلاب کرده اند حال آنکه نفس راه اندازی ستاد می توانست در جای خود درست باشد اما بدعتی که از آن باقی مانده و به قول آقای دولت آبادی جامعه فرهنگی ایران را از مغز تهی کرده است، به گردانندگان و مجریان آن ستاد مربوط است. دوم اینکه جوان ترین عضو ستاد بودن دلیل نمی شود که سروش در آن زمان جوان خامی بوده است. او آن زمان 35 ساله بود و به واسطه تحصیلات دکترا که در دین و فلسفه داشت، اندیشمندان بزرگی چون زنده یاد احسان طبری را به مناظره های تلویزیونی دعوت می کرد. این نشان می دهد که سروش در همان زمان به عنوان یکی از ایدئولوگ های "فرهنگی" آن روز در جمهوری اسلامی مطرح بوده است.
من به عنوان کسی که همانند بسیاری از دگراندیشان زخم مهلک و جبران ناپذیری از انقلاب فرهنگی دیده است، شهادت می دهم که در گرماگرم انقلاب فرهنگی، همه دانشجویان اخراجی آقای عبدالکریم سروش را مسبب اصلی ویرانگری های فرهنگی در دانشگاه ها می شناختند. تفاوت ایشان با افرادی چون اکبر گنجی این است که این آقایان برای جبران مافات و برخورد جدی با گذشته خود هزینه هایی چون زندان پرداخته اند اما سروش کوشید با اتخاذ رویکردی احتیاط امیز هم خود را از پرداخت چنین هزینه هایی خلاص کند و هم در محفل دانشجویان هم جنس خود اندکی از آبروی از دست رفته اش را بازگرداند. در واقع او خود را به مهره ای سوخته مبدل کرد که امروز بتواند در واکنش به منتقدان جدی خود چون دولت آبادی دست پیش گیرد که پس نیفتد. اما اینها دلیل نمی شود که چشمان تیزبین تازیخ گریبان او را رها کند!
اگر سروش و همپالگی هاش به اظهارات من تا اینجا و آنچه در ذیل می آید باور ندارند، به ده ها هزار دانشجوی وقت دانشگاه تبریز و دیگر مدارس عالی مراجعه کنند تا ببینند که صدها هزار انسان "30 سال خفته" ی دیگر چگونه آنان را داوری می کنند.
اینکه از دانشگاه تبریز می گویم برای آن است که: 1- انقلاب فرهنگی دانشگاه ها در خرداد 1359، پس از "پاکسازی" های فله ای آموزگاران دگراندیش از آموزش و پرورش، از دانشگاه تبریز آغاز شد؛ و 2- نطفه اجرای این انقلاب با توطئه ای که به فکر شیطان هم نمی رسید در دانشکده خودم، کشاورزی، بسته شد. (نه برای دکتر سروش که از جزییات امور واقف بوده اند، بل که برای تنویر افکار عمومی، در اینجا به آن توطئه که بی شک طراحش امثال آیت الله خمینی نبودند زیرا او نمی توانست در تمام جزییات مسایل باشد، اشاره می کنم.) اما پیش از شرح آن توطئه، مایلم به دو نکته مهم دیگر اشاره کنم: نخست اینکه مصاحبه ی تلویزیونی با آقایان (همه ظاهراً دکتر) عبدالکریم سروش، جلال الدین فارسی، حسین حبیبی و شریعتمداری که این روزها در شبکه ی یوتیوب موجود است، نشان می دهد که به خلاف ادعای سروش در پاسخ به دولت آبادی، انقلاب فرهنگی نه عملی خودسرانه از طرف دانشجویان بل که مستقیم با فرمان او و دوستانش به جریان افتاد؛ دوم اینکه ناپختگی برخی جریانات دانشجویی در آن زمان که تازه از دیکتاتوری کاملاً بسته و خشن رژیم شاهنشاهی رهیده بودند، سبب شد که شماری از آنان آنگونه که باید ظرفیت کافی نسبت به آزادی های به دست امده در اثر انقلاب بهمن 57 را نداشته باشند که این را باید به حساب جوانی آنان به عنوان دانشجو نیز گذاشت. اما آقای سروش و هم قطارانش چون قوم مغول تر و خشک را با هم سوزاندند.
در خرداد 1359، یکی دو هفته پیش از بسته شدن دانشگاه تبریز، یکی از دانشجویان "مسلمان" دانشکده ی داروسازی که به "موسُرخ" معروف بود (نامش رابه یاد ندارم)، هر روز حوالی ظهر که اکثر دانشجویان برای استفاده از غذای به نسبت ارزان سلف سرویس در دانشگاه حضور داشتند، یک تنه در صحن دانشگاه تظاهرات می کرد و با فریادی جنون آسا که حنجره اش را می درید، شعار "مرگ بر خمینی" سر می داد. تا اینکه آقای هاشمی رفسنجانی برای ایراد "سخنرانی" در آمفی تئاتر اصلی دانشگاه واقع در دانشکده کشاورزی حاضر شد. هنوز سخنانش گل نکرده بود که ناگهان موسرخ میله ای آهنی به سمت او پرتاب کرد و جلسه به هم خورد.
در دانشگاه وضعیت فوق العاده اعلام و ساعتی بعد از بلندگوی دانشکده این سخنان پخش شد: دانشجویان محترم، به واسطه ی شرایط وِیژه کلاس های عصر برگزار نمی شود. دانشگاه تعطیل شد و روز بعد، بیانیه ای صادر شد مبنی بر اینکه تا اطلاع ثانوی دانشگاه بسته است. به دنبال دانشگاه تبریز، دانشگاه تهران نیز پس از درگیری های خونین بین گارد دانشگاه و دانشجویان تا اطلاع ثانوی تعطیل گردید. این سرنوشتی بود که به یک باره گریبان همه دانشگاه ها را گرفت و تا "اطلاع ثانوی" اعلام شود که کاش هیچگاه نمی شد، دو سال و نیم به درازا کشید.
اکنون در حالی که مردم کشورم را مخاطب قرار می دهم، می خواهم به مواردی از نقض حقوق شهروندی در مورد خودم اشاره کنم که از جانب مجریان کینه توز و انتقام جوی انقلاب فرهنگی چون سروش و همفکرانش در این سرزمین بدعت گذاشته شده و هنوز پس از گذشت 29 سال گریبان انسان های دگراندیشی چون من را رها نکرده است. بی شک من آینه ی کوچکی ام که می تواند تنها ذره ای از درد و فغان هزاران انسانی را بنمایاند که اکنون در خاک خفته اند، یا [به زعم سروش] در بیداری "خفته" اند و یا فریادشان به جایی نمی رسد. [1]
بازگشایی دانشگاه ها در زمستان 61 چگونه انجام شد؟
در آذر یا دی ماه 61، از 16 دانشجوی هم رشته ای که با من در 1356 وارد دانشگاه تبریز شدند، من تنها کسی بودم که پس از بازگشایی [2] برای ثبت نام به دانشگاه مراجعه کردم.
آن روز همسرم غذای مخصوصی تدارک دید تا پس از ثبت نام مجدد من، ما بتوانیم به اتفاق کودک یک ساله ی خود آن روز به یاد ماندنی را جشن بگیریم. آن واقعه برای ما فراتر از یک جشن معنا داشت زیرا من در آن دو سال و نیم برای سیر کردن شکم آنها و خودم به هزار کس و ناکس رو انداختم و خودم را حقیر کردم تا بتوانم کاری دست و پا کنم که از نظر همسرم آبرومندانه هم باشد، بالاخره او قرار بود که به اصطلاح با یک "مهندس" زندگی کند. قطعاً برای خواننده محترم این پرسش پیش می آید که چگونه آدمی چون من که در نیمه های تحصیلش بود، نمی توانست برای خود کار "دفتری" دست و پا کند. من در آن زمان مثل شماری از دانشجویان می توانستم در دبیرستان ها به صورت حق التدریس کار کنم. امتحانات ورودی داشت که من بارها و بارها انها را با عالی ترین رتبه گذراندم. هر بار مسئول کارگزینی که از تلاش و مراجعه من در مدارس دیگر بی خبر بود می گفت: به شما به خاطر چنین رتبه ای که کسب کردید، تبریک می گویم. شما می توانید هفته ی اینده کارتان را آغاز کنید. فقط لطف بفرمائید برای همان روز که برای شروع به کار مراجعه می کنید، یک تأییدیه از دانشگاه یا مسجد محل بیاورید. دانشگاه دندانهای مرا شمرده داشت. می ماند مسجد محل که مثل هر مسجدی کانون خبرچینی بود و همه مثل شبکه به هم متصل بودند. چنان احساس خفگی می کردم که گویی در چهار دیواری یی به حجم یک متر مکعب که هیچ روزنه ای نداشت، می زیستم. حتی شرکت داوطلبانه من در جنگ در سال 60 که به دید من تا خرداد 61 که به آزادی خرم شهر و در واقع میهنمان انجامید، مفهومی به جز دفاع نداشت، نتوانست کمکی به من بکند. دگر اندیش می توانست در جبهه بمیرد اما در عین حال از حق شهروندی محروم بود. کم کم شرایط من، همسرم را به عقب نشینی واداشت و ناگزیرش کرد که بپذیرد که من می توانم به مشاغل "پست" هم تن بدهم.
ظاهراً خوش خیال تر از همه از یک طرف و از طرف دیگر خوش شانس ترین آن 16 نفر من بودم. عده ای تیرباران شدند، عده ای در زندان بودند و یا از کشور گریختند و مابقی از وحشت به دانشگاه مراجعه نکردند. (خوش خیالی من از آن رو بود که من عضو "دانشجویان دموکرات" بودم که نسبت به حاکمیت سیاست اتحاد و انتقاد داشتند؛ معتقد بودیم که ضمن نقد عملکردهای رژیم برخاسته از انقلاب باید از آن در برابر امپریالیسم به سرکردگی امریکا دفاع کرد و به آن مهلت داد تا سمت گیری اش مشخص شود.) من همکلاسی هایم را به خوبی می شناختم. هیچکدام از تیرباران شدگان در حدی نبودند که باید اعدام می شدند. این در حالی بود که "موسرخ" با شعارهای آن چنانی اش زنده بود و بر اریکه ی "کمیته انضباتی دانشگاه" تکیه زد. مابقی اعضای کمیته را افرادی تشکیل می دادند که در جریان مبارزات دانشجویی عصر پهلوی به اعتصاب شکن و "دخترباز" شهرت داشتند. اما اکنون نه با صورت های تیغ کرده، بل که با محاسنی که آنها را بیش از حد "مسلمان" نشان می داد. از دانشجویان مسلمان مبارز عصر پهلوی خبری نبود. آنها یا در جنگ کشته شده بودند و یا در حال جنگیدن بودند. البته شماری هم به بازجویان زندانیان سیاسی مبدل شدند.
پاهایم قدرت بازگشت به خانه را نداشت. بعد از دو و نیم سال انتظار، اخراج از دانشگاه همه ی امیدهایم را نقش بر آب کرد. از یک طرف دلم برای انقلاب می سوخت که با چه هزینه هایی به ثمر رسید و حال چه آسان به شکست انجامید و از طرف دیگر شرمنده زنم بودم که باید به خاطر من نگرش خود را به زندگی تغییر دهد. نگران بودم که برنتابد! همان روز پایه های زندگی خانوادگی ام ترک برداشت. همسرم اصرار داشت که من به هر صورت باید به دانشگاه بازگردم اما من رضایت نمی دادم. دانشگاه به سردابی مبدل شد که بوی مردار می داد. شرط بازگشت پر کردن پرسشنامه ای بود که باید برای آن شرافت خود را زیر پا می گذاشتی. یک توبه نامه عادی نبود که مثلاً تو را متعهد کند در دانشگاه فعالیت سیاسی نداشته باشی. یک برگه بازجویی تمام عیار بود که شرافتت را از تو می گرفت و از جمله باید همکلاسی ها و دوستان دیگر "مسئله دار" را به کمیته معرفی می کردی. عاقبت زندگی خانوادگی من متلاشی شد. این اولین "خیری" بود که از سروش و دوستانش به ما رسید. بستن دانشگاه ها به معنای پراکنده کردن دانشجویان و تسویه حساب های فردی بود. آنها ار متشکل شدن دانشجویان می نرسیدند.
من در حالی از دانشگاه اخراج شدم که نمره ریاضیاتم پیش از آغاز تحصیلات عالی ام 20 بود. با این حال من در برابر دانشجویانی که واقعاً نخبه بودند، قدرت ارز اندام نداشتم. بگذارید برای شما مثالی بزنم. من به همان آسانی که تنها به دلیل دگراندیش بودن و یا پر نکردن پرسشنامه ی دانشگاه که نقض آشکار قانون اساسی بود از دانشگاه اخراج شدم، به همان آسانی آن قدر حبس کشیدم که بچه ام به هنگام آزادی ام کلاس دوم ابتدایی می خواند، در مدرسه ای که مادرش از ترس ثبت نام نکردن او به مسئولین گفته بود که پدرش مرده است. 2-3 سال پیش از رفتن به دانشگاه، روزی از سر کنجکاوی روزنامه ای ورق زدم که در آن خبر تکان دهنده ای بود: آقای 20 ایران! کسی که در تمام دوره ی تحصیلی پیش از دانشگاه معدل 20 داشت. سرنوشت مقدر شده ی من به دست سروش ها مرا به جایی برد که من افتخار حبس کشیدن با "آقای 20 ایران" را داشته باشم. من دانشجوی بالغ مطالعات روزنامه نگاری در خارج از کشورم و از قوانین مطبوعات آگاه هستم؛ وگرنه، نام این شخص را اینجا عنوان می کردم. اما تا جایی که اکنون به یاد دارم او هوادار فداییان خلق شاخه ی اقلیت بود که به جرم خواندن نشریات آنان با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شد. البته بعدها حکمش به 15 سال تقلیل یافت که تا زمان حضورم در زندان تبریز (من بعدها به زندانی دیگر منتقل شدم) ششمین سال خود را تحمل می کرد. اگر همت معلمان او نبود، شاید او زنده نمی ماند. او حتی در زندان مثل دانشمندی کاوشگر دائم در حال مطالعه و تحقیق بود.
ده سال پیگیری من برای بازگشت به دانشگاه به عنوان دانشجوی تعلیقی (پیش از زندان، هنگام حبس و بعد از زندان) بی ثمر بود تا اینکه سرانجام در سال 70 به جرم اینکه چرا بدون عفو از زندان در آمدم، به طور قطعی و بدون حق اعتراض اخراج شدم. با اینکه همانند صدها دانشجوی زندانی که زندان را برای خود به دانشگاهی مبدل ساختند، من نیز با خودآموزی مهارت های خوبی در زندان کسب کردم، پس از زندان همواره سایه شوم تفتیش عقاید مثل شمشیر داموکلس بالای سرم بود و من نمی توانستم از دانش و مهارت هایم در جهت یافتن شغل بهرمند شوم. مثل افراد جزامی بودم که حتی آموزشگاه های خصوصی با وجود آگاهی از شایستگی ام در تدریس از سایه ام می ترسیدند. برای باز کردن مکانی برای تدریس هم به مجوز نیاز داشتم که از من دریغ می شد. به جز چند کتاب که به صورت ترجمه از من انتشار یافت، آثار داستانی من نیز از گزند بدعت هایی که سروش ها به ارث گذاشتند، جان به در نبرد. وقتی کسی چیزی می نویسد ولی نمی تواند منتشرش کند، مثل آن است که چیزی ننوشته است.
سر انجام پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد در تابستان 84، پس از 17 سال کار سیاه در چهار دیواری خانه ام، اشک ریزان و با خرور ها درد جلای وطن کردم، آن هم در 50 سالگی سنی که مهاجران به زادگاه خود بر می گردند زیرا به قول مارکز "ما به جایی تعلق داریم که مردگان ما دفن اند"، ما بدون آنان هویت نداریم. اما ما به خاطر اعتقاد راسخ خود به دموکراسی تسلیم فشارها نمی شویم. می رزمیم تا آرزوی خود را جامه عمل بپوشانیم.
یاداشت ها:
[1] این گزارش از آن جهت حائز اهمیت است که بدانیم چگونه انسان ها ناگزیر می شوند در اثر ناکامی های مستمر سرزمین مادری خود را که با همه ی روح و روان به آن وابسته اند ترک گویند. نطفه های اولیه ی اندیشه ی مهاجرت پس از انقلاب که فرار مغزها نام گرفت و کم کم میلیون ها ایرانی را از زادگاهشان دور ساخت، پس از انقلاب فرهنگی و بگیر و ببندهای دانشجویان دگراندیش بسته شد، فرارهایی که مطابق آخرین آمارهای صندوق بین المللی پول برای کشور ما سالانه 20 میلیارد دلار هزینه بر جای می گذارد.
[2] در مصاحبه تلویزیونی با آقایان سروش، شریعتمداری، فارسی و حبیبی، که در شبکه ی یوتیوب موجود است، آقایان [نقل به مضمون می کنم] به تمسخر می گویند که واژه ی"بازگشایی" با رویکرد ما همخوانی ندارد و ما با "نوگشایی" موافقیم زیرا ما خواهان باز شدن دانشگاه ها به معنای جدید کلمه هستیم، دانشگاه هایی که از این پس "اسلامی" اند نه آن دانشگاه هایی که "تا کنون" وجود داشته اند. با استفاده از این واژگان می توانید به سخنان و تصاویر سروش و دیگران در شبکه ی یوتیوب دست رسی پیدا کنید:
AbdolKarim Soroush defends Cultural Revolution 1980
31 اردی بهشت 1388